دوستی برایم نوشت:
"سلام اینجا 6 ماهه که آپدیت نمیشه .جریان چیه؟"
دوستم! جریان آن است که اربابان ریا به سر نیزه خویش را بر اریکه نشانده اند و مرد و زن، جوان و پیر را به تیر کین می زنند.
چشم ها را بسته و انگشت بر ماشه می جنبانند.
پنجره ها را آجر گرفته و هیزم انباشته و کبریت به دست زنگی مست سپرده اند.
گاه گاهی "ندا"یی برون می زند از درز این خفقان، که عالم را انگشت به دهان می دارد، اما مابقی شعله بی دودی است که آتشش هراس گفته ها و ناگفته ها دارد و فریاد خموش را هم بر نمی تابد.
دوستم، جریان آن است که خانه ام آتش گرفته است و از دور تنها به تماشا نشسته ام. خانه سوخته را یارای قلم چرخاندن بر روزمره ها نیست...
یکی از دوستان بهم می گه: "تو سریع آدم ها رو دسته بندی می کنی"
نمی دونم! اما این تو ذهنم این رو تداعی می کنه که هر کسی رو که می بینم یه برچسب رو از قسمت ناچسبناکش جدا می کنم و منتظرم که یه چیزی روش بنویسم و به طرف الصاق کنم!
واقعا این برداشت اولیه از آدم ها چقدر می تونه دقیق باشه؟ برداشت اول، معمولا بدون پیش قضاوت انجام می شه. در این شکی نیست! و میزان تاثیر بعدی ها با ضریب نسبتا بزرگی، کسری از ما حصل اولیه و در جهت همان خواهد بود، چرا که دیگر "بی زمینه" نیست.
اما سوال اینه که یه نفر بعد از بار "اول" چقدر متفاوت عمل می کنه؟ یا چقدر سعی داره که در برخوردهای بعدی کمی و کاستی های اولین بار رو جبران کنه؟ آیا در جهت جبران تصویر خود در ذهن بقیه بر می آید؟ اصلا به اشکالی که در اذهان دیگری - یا دیگران - حضور پیدا می کند اهمیت می دهد؟
این که آدم ها رو دسته ببندیم (!) یا می بندم و این که این داوری اساس درست دارد یا مورد شک است و فعلا به کنار، اما اگر برچسب و نوشتاری در کار باشد مطمئنم آن چه بار اول نوشته می شود هر چه باشد بس مهم است!
گفت اسم مامانم "میرزا" است! و من بسیار تعجب ناک!!
وقتی با یه ایرانی، یه افغان و یا حتی یه عرب حرف میزنی ممکنه از شنیدن "میرزا" تعحب نکنی، اما اگه با یه دختر آمریکایی دو رگه که اون نصفه دیگش هم مال جنوب شرق آسیا است صحبت می کنی و بهت می گه مادربزرگش مادرش رو "prince" به فارسی نامیده، جالبه! و از من به عنوان اولین ایرانی برای تایید صحت نام گذاری آمده بودم، تایید می خواست!
گاهی فکر می کنم دنیا یهو کوچیک می شه...
از ما مگیر،
کاین گرد سالیان،
باخته آتش اشتیاق است،
به تو؛
چون جان در من جاریستی،
بر سراچه دل نشسته ای،
و بنیان بنای هستی ام هستی.
...
از ما مگیر،
که اگر غفلت نباشد و بازگشت؛ بلندای بخشایشت ناپیدا خواهد ماند.
بر رسم و روال ایام قدیم، در چنین شبی یاران ندیم را وقت خوش می آمد و به باغ و بوستان اندر می شدیم!!
اما چه کنم که در این بلاد کفر دور افتاده ایم و همان اندک همراه "شهر را ز عشاق خالی نموده" و کسی نیست تا "از خود برون آید" و ما را شادی دهد که "بر سر جوی نشستن و گذران عمر دیدن" را در عوض رشد و تعالی سوداگری نمودی (آره؟!) و الخ!!
حال که بیش از ربع سده ما را عمر گذشت این چنین می پنداریم که:
"ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود"
پس به جد تلاش خواهیم نمود که زین پس نیز به اندوختن نکونامی بپردازیم که "مرد نکو نام نمیرد هرگز"...مهدیا...
پ.ن. به همت دست اندر کاران یو.اس.پی.اس ، یو.پی.اس و فدکس برای مرسولات درون مرزی و دی.اچ.ال و بعضا تی.ان.تی برای برون مرزی ها، امکان ارسال کارت تبریک، کادو و... فراهم می باشد! :)
این داستانک برای من فرستاده شد. به نظرم رسید که نکته جالبی برای در میان گذاشتن با شما دوستان را داراست.
"روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است. ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!
تو با من چه کرده ای؟
سالیانی است که دیدار از مردمم رفت و از یاد نه،
هزار بار نامت بر مسافر برگ زمزمه کردم،
شاید یکی آشنا برت حدیث کند،
اما آن دزدیده نگاه را هم دریغ نمودی...
...
تو رفتی، اما نوای نامت هنوز،
بنای دلم سست می کند...
کلا خیلی دوست ندارم که این جا وارد مسایل سیاسی بشم... ولی یه چند وقته که رسانه ها به صورت اسف باری اخبار درهم و بر هم بودن اوضاع رو می گن! ببینید: (من فقط عناوین رو جمع آوری کردم و کنار هم گذاشتم)
· گرانی در ایران شتاب بیشتری گرفته است
· هیات امنای حساب ذخیره ارزی منحل شد
· سخنگوی دولت ایران اختلاف با مجلس را تکذیب کرد
· اجرای پیشنهاد دولت به جای قانون در ایران
· 77 نماینده مجلس خواستار برخورد با خاتمی شدند
· دلیل انصراف نمایندگان مجلس از تذکر علیه خاتمی
· اعتراض اصلاح طلبان به روند برگزاری انتخابات
· خاتمی و کروبی خواستار بازشماری آرای تهران شدند
· انتقاد احمدی نژاد از رئیس مجلس ایران
· پاسخ حدادعادل به احمدی نژاد
هر چه که هست، خبر از بی سامانی ها دارد. و جالب است که گاهی اخبار روند تکاملی متضاد دارند، که ذیلا به یکی از موارد اشاره می شود: (به ترتیب زمانی)
· ممنوعیت چند شغله بودن حقوقدانان شورای نگهبان
· الهام برای کناره گیری از دولت ابراز آمادگی کرد
· احمدی نژاد از الهام خواست در دولت بماند
· ممنوعیت چند شغله بودن حقوقدانان شورای نگهبان رد شد (!!!!!)
این جناب سخن گو و رییس، با هم چه سیر و سلوکی دارند و چه هندوانه ها که زیر بغل هم نمی نهند!!
داستان شیراز هم که حکایتی دارد: (به ترتیب زمانی)
· وقوع انفجار بزرگی در حسینیه شهدای شیراز
· چندین کشته و زخمی در انفجار در حسینیه ای در شیراز
· معاون وزیر کشور: انفجار شیراز عمدی نبوده است
· دلیل انفجار شیراز هنوز مشخص نیست
· امکان بمبگذاری در حادثه شیراز 'منتفی است'
· 'مهمات جنگی' باعث انفجار شیراز بود
· انفجار شیراز به سلطنت طلبان نسبت داده شد
· قربانیان حادثه شیراز، شهید محسوب شدند
بالاخره عمدی بود یا سلطنت طلبان غیر عمد شیراز را به انفجار کشاندند؟!
و جناب وزیر برکنار شده محترم که تا به حال نمی دانم از چه روی سکوت را ترجیح داده بوده است!
· جوانفكر: دانش جعفري پيمانشكني كرد
· دانش سكوت 30 ماهه را شكست
· دانش جعفری: "رئيسجمهور علاقهمند است همه بانکها قرضالحسنه شوند"
· معاونان دانش هم از وزارت اقتصاد مي روند
· صمصامی، معاونان دانش را برکنار کرد
همه تقریبا از منازعه و دعوای قدرت حکایت می کند. تا بر سر این مرز و بوم این "وطن" و به قولی "و تن" چه خواهد آمد...
و این آخرین که آه از نهادم بر می انگیزاند، سخنانی از جناب رییس جمهور :
· مديريت امامزمان و وظيفه ما
· پخش روضه قتلگاه دولت نهم در صداوسيما+فایل صوتی
· نظر آيتالله مهدوي کني درباره سخنان دكتر احمدينژاد
نمی دانم این تراژدی "مذهب آویختگی" این جماعت کی به انجام می رسد؟ تا کجا خود را سوار بر قافیه "دیانت مآب بودن" می پندارند؟ آیا لختی به انتها نمی اندیشند؟
وه! چه خیال باطلی!! سرمست شوکت بودن و اندیشیدن...
شکوه،
غروری است که تنها فراز آمده را می گزیند.
و آن که در دامنه قانع شد،
نفرین بردار ابدی قله هاست...