تبليغاتX
دور افتاده

+ تعهدمه که نگهم می داره، نه علاقه. 

- یعنی دیگه منو نمی خوای؟

+ نگفتم نمی خوام. شد یه بار حرفم رو بفهمی؟ علاقه دارم، اما بی علاقگی هم هست، نه اون قدری که همه چی رو بهم بزنم.

- خوب چی می شه؟

+ هیچی، همین طور متوسط باقی می مونیم. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:8  توسط مهدی  | 


بسترم صدف خالی یک تنهایی است. 

و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری.

ه.ا.سایه.


یه چیزی تو این دو خط هست که همیشه دلم رو خالی می کنه. از اون مدل ها که نفس کشیدن رو هم خودت باید بخوای و گرنه خود به خود بند اومده. از اون جورایی که بلعیده شدن اکسیژن هوا در سینه ها را هم حس می کنی. از اون مدل ها که یه جورایی سبکی. سبکی تحمل ناپذیر. یه احساس زرد کمرنگ. شاید هم از فرط سبکی بی رنگ. یه احساس گناه پاک. یه احساس که با هیچ کس نمی تونی تقسیمش کنی. یه احساس غریبه تکراری. 

احساس یه صدف توخالی که در یه روز ابری یه بچه بازیگوش کنار ساحل پیداش می کنه، توش فوت می کنه و بعد پرتش می کنه میره. 

...

ساعتم زنگ می زنه. باید الآن دیگه بیدار می شدم! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 7:23  توسط مهدی  | 


اندی است به همت عزیزی گرام "ریدر" را هم بر مجموعه "وبگردی"های همایونی افزوده ایم!

بسی جالب است این فضای انتلکتوال تر از فیسبوک -که به نظرم بیشتر ابزار خاله زنکی و خاله زنک بازی است- اما دریغ که قانون کوتاه نگاری است و روال اختصار. کسی را یارای "خواندن و تامل و درنگ" نیست. رمز بقاست این کوتاه نگاری. عدد است که باید کم شود و به صفر برسد. هدف هم بیشتر کشاندن "پی گیر" و جمع "دوست داشتن" می نماید.

تو گویی جمعی هستیم بی نوا که محتاج تایید دیگران -که صد البته خودی های دیگر نما- و نه در پی تحلیل و تبادل نظر... شاید پر توقعی می کنم، زمانه، زمانه سرعت است و تلی از مجوعه ایده ها آن جاست، یکی را می پسندی و به رخ می کشی، هر که با من بود، با ماست و هر که با ما نیست، نیست. دیگر جایی برای تعامل و بحث و تبادل آرا نیست. این شیوه نسل پیشین ٍفسیل شده است گویی.

موافق بنویس و موافق بخوان و موافق به اشتراک بگذار تا باشی در این بازی!


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 5:17  توسط مهدی  | 


و من هنوز در حسرت حتا یک دلهره ناچیز تو بودم که شاید "این هر چه از کوزه ام برون تراویده"، در او نباشد.

ای دریغ که نه دیدی و ندیدی...

حسّم را خوب می خواندی، اما از هم دور می شدیم.

با هم، آوایی را به گوش هم می رساندیم، گفتار نبود اما.

از یک هوا دم می بردیم بی آن که هوایمان یکی باشد.

کاش جسارتت به پای چشم داشتم می رسید. 

دیگر دارد دیر می شود. کاری بکن، من مسافرم.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 17:54  توسط مهدی  | 


دیدی بعضی وقت ها آدم یه خروار کار داره، بعد همش با "متفرقات" وقت می کشه؟ الان من دقیقا در همان حالتم...

به نظرم در این جور مواقع، انسان اکیدا به یه "متفرقه" نیاز داره، که حواسش از این همه عامل استرس زا پرت بشه.

منم که چقدر الان استرس دارم! 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:54  توسط مهدی  | 


یادش به خیر که سال اول دبستان به غلط املای دوستمان می خندیدیم که نوشته بود "پاک کون". و چقدر صفا داشت حتا غلط املاهای کودکیمان.

دیدی گاهی اوقات بعضی چیز ها می ماند به تو، همراهیت می کند؟ بعد به سان یک دفترچه خاطرات برایت خاطره می آورد وقتی می بینی شان. انگار همه چیز را ضبط کرده از گذشته، انگار قطعه ای از سرگذشت را در خود نهفته. انگار از قطار زمان جا مانده و با تو هم سفر شده.

لازم هم نیست چیز با ارزشی باشد. می تواند یک مداد همراهیت کند. یاد همه آن هایی که باهاش نوشتی می افتی. یاد امتحان هایی که با آن دادی، درس هایی که با آن جزوشان را نوشتی. استادی که با آن حرفشان را جزوه کردی. خلاصه انگار به گوشه گوشه اش حرفی و خاطره ای سنجاق شده.

من را هم یکی از همین ها، یک تکه پاک کن همراهی می کرد. خیلی هم خوب و تمیز پاک می کرد! نمی دانم چقدر از اشتباهاتم را تصحیح کرده بود. اما هر چه بود هر وقت می دیدمش کلی قدیم تر ها را جلوی چشمم می آورد. فکر کنم بیش از 200 امتحان باهاش دادم. و حدس می زنم سیاهی نوشته بیش از چند متر از نوک مدادم را زدوده بود. یک جورهایی به هم عادت کرده بودیم! :)

آدم وقتی ازدواج می کند، خیلی چیز ها در زندگیش عوض می شود. اصلا خودت هم عوض می شوی. اما گاهی اوقات این وصله های گذشته، در یک لحظه، برت می گرداند به همان که بودی. یک "فلاش بک" آنی.

چند روز پیش پاک کنم تمام شد. بعد از سال ها. رفتم سراغ کیف نرگس. با پاک کن او رفتم سر جلسه امتحان. بعدا که بهش گفتم، رفت برایم پاک کن نو خرید. پاک کن خودش را می خواست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 3:31  توسط مهدی  | 


امام حسین علیه السلام:

"مردم بندگان دنیایند.

دین آویزه زبانشان است.

با دینند تا معیشتشان می کند.

پس آن هنگام که بلا حس کنند؛ دینداران می کاهند."


این جملات، با زنگ اون مرد بزرگ که برامون می خوند، همیشه مو به تنم راست میکنه...


+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 13:41  توسط مهدی  | 


خواندمت و روی بر کشیدی.

رفتم...

اکنون که سایه ات را هم باید بپوشانم،

تو سودای جهان گردی داری.

و

برای من این شهر دیگر دیر شده است.

خدا نگهدارت.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 22:36  توسط مهدی  | 


گرد گرفته... نگاشتن را مجالی نیست... روزمرگی ها اجازه درک روزگار را نمی دهند.

تمام هفته و روز و ماه و سال، هدف رساندنِ در "مهلت" است و نمی دانم خود، "مهلت" را به چه می رسانم؟!

مدام در ذهنم خود را به سان غریقی می مانم که آخرین قطره توان فریادهای نجات را هم صرف غرق خود می کند. مصرف "مهلت" برای روز-زدگی. خرج فاصله.

پشت به ساحل ایستاده ام.

می شنوم زنگ این زمزمه را که " هر که گریزد ز خراجات شاه    بار کش غول بیابان شود"

....

می شنوم می گوید "قرارمان این نبود".


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:50  توسط مهدی  | 


در جایی خواندم:

"اعتقاد ما بر این است که نشانه های بسیاری بر نزدیکی ظهور وجود دارد که تنها با کمی دقت و بررسی می توان آنها را یافت. نشانه های روائی ، سیاسی ، اجتماعی ، عقلی ، معنوی و... که روز به روز آشکارتر و هویداتر می شوند. در راس تمام این بشارتها ، مژده های مکرر مقام معظم رهبری (مدظله) قرار دارد که مستقیم و غیر مستقیم ، نزدیک بودن این آینده حتمی را بشارت می دهد و منتظران را برای مهیا نمودن خود و دیگران و رویارویی با حوادث دوران مهم و سخت ظهور فرا می خواند."

وای که چه می گذرد بر ما ... این بازی رنگ را که وا نهیم، رنگ نبازیم!

می بینم کفتار را که بر نعش آفتاب طمع دارد. آه که چه می گذرد. عجب از این همه تحمیق! فغان از این آیین فروشی. داد از این بی صفتی...

به تیر و کمان فریب، آسمان نتوان شکار کرد، هر چند چندی خرد "نائبت" بخوانند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 1:29  توسط مهدی  |